January 17, 2006
آرزو
دیروز خونه یکی از دوستام بودم. یه پسر کوچولوی 8 ساله داره. پسره یه دفتر خاطرات داشت که میداد به همه بنویسن براش. به منم داد که براش بنویسم، بعد که نوشتم یه کم ورق زدم ببینم بقیه چیا نوشتن. یه تیکه داشت در مورد اینکه یه آرزو برای من بکنید. آرزوی مامانش رو خیلی دوست داشتم، نوشته بود امیدوارم هیچوقت جنگ را نبینی...


Comments (1)
ich bins hofetlich
January 18, 2006 02:42