« Hot Choclate میل دارید؟! | وبلاگ | سونا:) »

آرزو

دیروز خونه یکی از دوستام بودم. یه پسر کوچولوی 8 ساله داره. پسره یه دفتر خاطرات داشت که میداد به همه بنویسن براش. به منم داد که براش بنویسم، بعد که نوشتم یه کم ورق زدم ببینم بقیه چیا نوشتن. یه تیکه داشت در مورد اینکه یه آرزو برای من بکنید. آرزوی مامانش رو خیلی دوست داشتم، نوشته بود امیدوارم هیچوقت جنگ را نبینی...





Comments (1)

Anonymous:

ich bins hofetlich





Post a comment

ممنون از نظرتون. در اولین فرصت منتشرش می کنم.

Name :
Email :
Website :
 
Comment :