March 4, 2006
13 اسفند
امروز صبح یه جایی بودم .حدودا 40 نفر بودیم که همه فارغ تحصیل شده بودند یا دانشجو بودن!از ساعت 9 تا 1 علاف بودیم به خاطر این داستان!راستش دلم سوخت برا خودمون برا مملکتمون.برای وطن عزیزم...
برای اینهمه نیروی کار !!!! برای بی برنامگی،برای ذهن عقب افتاده بعضی ها که انگار دارن 1400 سال پیش زندگی میکنن!دلم سوخت برای همه چی.
گاهی دلم تنگ میشه برای خواهرام،یعنی زیاد دلم تنگ میشه !ولی خوشحالم براشون .برای راحتیشون،برای آزادیشون...
گاهی شک میکنم برا رفتن!اینارو مینویسم که یادم بمونه که باید برم!


Comments (3)
garegholtahsilit mobarak. age mitoni bero boro iran adam dar ja mizane !
March 4, 2006 19:18
براي چي بايد بري ؟ ببينم اگه ميگي دلم براي مملکتم مي سوزه فکر ميکني رفتن آدمهاي مثل تو چه فايده اي داره مي دوني منم بعضي وقتها خيلي بهم فشار مياد و فکر ميکنم حتما بايد رفت ولي راستش بعضي وقتها فکر ميکنم بابا من دنبال چي هستم از زندگي چي ميخوام بخصوص وقتي انقدر آدمها راحت ميميرند يا آدمهايي را ميبيني که انقدر راحت علي رغم داشتن خيلي چيزايي کع آرزوي منه کندن رفتن دارن يه گوشه اي پرت فقط در آرامش زندگي ميکنند. مگه غير اينه که آدم آرامش ميخواد.
March 4, 2006 23:00
ای بابا
March 4, 2006 23:39