March 14, 2006
چهار شنبه سوری

1 ) یادم نمیاد چند سال پیش بود 10 سال،15 سال نمیدونم.هر سال کلی ذوق داشتم برای 4شنبه سوری از 2هفته قبلش از دائیم قول می گرفتم که منو ببر گردش!نمیدونم به پیشنهاد کی یه سال رفتیم تپه های عباس آباد!
اونجا کلی خار و چوب بود آتیش فراوون درست می کردیم و زردی من از تو،سرخی تو از من:) یه تفنگ هم بابام داشت که که وقتی رو به آسمون شلیک می کردی ،آسمون پر از نورهای رنگ و وارنگ میشد.
شبش هم که قاشق زنی!
2)نمیدونم از کی دیگه بزرگترها ذوقشونو از دست دادن؟4سال ؟5سال پیش؟از وقتی این نارنجکها درست شد؟از وقتی تبدیل شد به میدون جنگ؟از وقتی تپه های عباس آباد یا همون پارک طالقانی شد پر پلیس؟ از کی؟یادم نمیاد...
3) پارسال دائیمو زور کردم،مامان و بابام که یک کلام!نمیاییم بیرون.خوش نگذشت زیاد.میترسیدم،فقط صدای بمب میومد،گوشهام درد گرفته بود.

امسال هیچ جا نمیریم!7شمع گذاشته مامانم تو بالکن که از روش بپریم:) شب هم شام خونه یه مادر بزرگ مهربون دعوتیم که هرسال یه غذای خاص برای این روز میپزه.
4)فیلم چهار شنبه سوری رو هم دیدم.میتونم بگم یکی از بهترین فیلم هایکه این چند سال اخیر دیدم بوده.اگر تا حالا ندیدین شدید پیشنهاد میشه.
5)امروز تعطیل بودم:)نه کلاس زبانی ،نه طراحی سایت،نه تنیس،نه نقاشی!تعطیل تعطیل!
می خواستم برم خرید عیدی هامو نخریدم هنوز اعصابم بهم ریخته.
مغازه 1 =نداریم. تموم کردیم .نمیدونم باید از کجا بخری!
مغازه 2 = جای پارک نیست 2 بار دور میزنم؛بازم جا نیست منصرف میشم
مغازه 3= بسته است!!!
مغازه 4 =رنگشو دوست نداری!!!
هر کدوم از مغازه ها یه جای شهره:)
نتیجه=گلنازجون این همه نشانه ماله اینه که بهت بگه امروز روز خرید نیست!!!!
6) یه کارت که توش کلی احساس خرج کرده بودم رو اشتباهی فرستادم!فکر کن وقتی کارت رو ببینه چه خوشحال میشه:))))))


Comments (1)
به من كه اصلأ خوش نگذشت
March 15, 2006 11:13