June 30, 2006

طناز الان تلفن کرد از توی ورزشگاه قراره بیاد جلوی دوربین بوس بفرسته برامون!حالا تلوزیون ایران هم حتما بوس خواهرم رو نشون میده!دلم میخواد آلمان ببره . به خاطر شوهر خواهر عزیز و هم به خاطر کلینزمنش:*
بعد از تحریر:آلمان رو که کیف کردم!حالا لاجوردی پوشان چه میکنند؟:)
در ادامه:چی بگم دیگهD:
June 28, 2006

پارسال این موقعها بود که رفتم ارمنستان؛که یه شهر کوچولوی جمع و جور خوشگل بود:)

با دختر هایی زیبا و پسر های به طرز فجیع بد تیپ!یعنی مثلا توی بهترین رستورانش با گرم کن میومدن!در این حد بد تیپ:)

توی شهر پر بود از کلیساهای خوشگل ،مجسمه های زیبا،موزه های بسیار عالی!یه سالن اپرای خوب هم داشتند!

یه دریاچه خوشگل هم داشتند به اسم سوان که خودشون میرفتن توش فکر کنم حس میکردند هوا خیلی خوبه در هر حال من با کاپشن بودم او ن لحظه!!!

شهر پر از جاهای دیدنیه زیباست!به راحتی 2 هفته جای دیدنی داره.سالن های بولینگ و بار های خوشگل همراه با موزیک های عالی میتونی توی شهر پیدا کنی.
بعد از ایتالیا که غذاهاشو کلی دوست داشتم ارمننستان هم از نظر غذا عالی بود!حداقل من بد غذا که کلی لذت بردم!در مقایسه با مالزی مثلا!!!!
صنایع دستی های بسیار زیبایی هم داره با قیمت های خوب که مثل خودمون خیلی هم اهل چونه هستند:)
اگر دنبال یه جای ارزون هستین برای تابستون که بشه کلی هم توش خوش گذروند به نظرم ارمنستان انتخاب خوبیه:)
یه عکس هم اینجا گذاشتم.
الان این لینک رو توی لینک دونی پرستو دیدم.باز کلی دلم لرزید.حدود 2-3 سالی هست که منو بابام داریم فکر میکنیم 2تایی باهم بریم تبت!یعنی یه جورایی آرزو شده برامون.نمیدونم چرا ولی خیلی دوست داریم خودمون 2تا باهم باشیم شاید یه قرار نا گفته بینمونه:)
چند وقت پیش هم بابام با یه ذوق شدید یه تیکه روزنامه آورد که نیگاه کن یه خط راه آهن کشیدن از چین مستقیم به تبت!کلی نقشه کشیدیم...حالا نمیدونم میشه یه روزی بریم یا نه...:)
June 27, 2006
با سایزم مشکل پیدا کردم!M میگیرم کوچیکه!L بزرگه!گاهی S اندازه امه.الان یکی 2تا لباس دارم که باید عوض بشه 2تاش کوچیک بشه،یه کیش هم بزرگ!!!!خلاصه دچار معضل شدم:)
یعنی موجودی حرص آور تر از پشه وجود داره؟؟؟نه جدی وجود داره؟تمام بدنم و پشه نیش زده!با وجود اینکه ویپ میذارم ولی بازم کلی نیشم میزنند!حالا نیشش یه طرف ای صدای خفنش که نصفه شب احساس میکنی دیگه داره میره تو گوشت یه طرف!!!
راستی تاحالا دستتون با کاغذ بریده؟خیلی درد داره...
June 26, 2006

دیروز این کتاب خوب رو از یه دوست خوب کادو گرفتم هنوز تموم نشده ولی خیلی خوشم اومده!کلی عجیب غریبه!با حس عجیبی میخونمش:) نوشته ریچارد براتیگان و ترجمه مهدی نوید.
صفحه بندیش هم جالبه!یه خط توش خوندم کلی دوست داشتم:
دست ها
دست در دست هم تا i DEATH قدم زدیم.دست ها چیزهای خیلی خوبی اند، به خصوص بعد از اینکه از عشق بازی برگشته باشند.
*i death = نا کجا آباد:)
این روز ها با رنگ های نقاشیهام خیلی بازی میکنم.کلی لذت بخش شدن!بدون توجه به کنتراست و هارمونی و این چیزها فقط کیف میکنم!!!!نمیدونم ولی حس میکنم بهتر شدن:) حداقل احسان که اینجوری میگه حالا عکس گرفتم میذارمشون اینجا.
موهامو کوتاه کردم!!!!یه کمی البته ،ولی وقتی میریزه توی صورتم یا از زیر روسری میریزه بیرون خوشم میاد!
نمیدونم این طفلی ها در این گرما چه میکنند!اردیبهشت که من کیش بودم که در حال غش بودند!
جمعه رفتم نمایشگاه آقای دبیری،روی کاشی نقاشی کرده بود بعضی کارهاشو دوست داشم.ولی احسان نذاشت برای خونمون بخرم گفت خودت بکش!هر چی هم من توضیح دادم که عزیزم این کار دبیری هستش و کلی با ارزش.گفت نه!
بازهم برای خانه کوچک قرمز ما دعا کنید لطفا:)
June 22, 2006

یکی از چیزهایی که تو دنیا خیلی دوست دارم هدیه بگیرم یا خودم بخرم گله:) یه شاخه گل منو خیلی خیلی خوشحال میکنه و بسیار سرحال میاره.
پارسال قبل از اینکه طناز عروسی کنه نوبتی برای خونه گل می خریدیم.کلی حس خوب پخش میکرد تو خونمون.مخصوصا این گلهای سر 4 راهی که کلی هم قیمتشون مناسب میشه:)
تازگی از این گلهای این مدلی که عکسشو گذاشتم هم خوشم اومده یا یه چیزهایی مثل لیلیوم؟:)
ولی خب عشق جاودانه ام زمستونها نرگس هستشو بهار هم آنمونهای رنگ و وارنگ:*
June 20, 2006
2سال پیش که دنبال آتلیه میگشتم کلی بنگاه رفتم اوایل قرار بود با 2تا از دوستام شریک بشم،که نشد.ولی اتفاقات بامزهای میوفتاد اون اوایل که من زیاد حواسم نبود.قیافه بنگاه دارها خیلی جالب بود وقتی منو دوستم میرفتیم میشستیم و میگفتیم که یه جایی میخوایم برای کار!که توش نقاشی کنیم و اینکه مجرد هستیم!وتا این کلمه میومد بیرون قیافه بنگاهی 100% عوض میشد !!!و بعد از 3-4 تا جا من فهمیدم که بعله باید حتما پدر عزیزم رو با خودم همراه کنم!:)
ولی الان با اعتماد به نفس میرم میشینم و اولین حرکتم اینه که اول اون آقای محترم حلقه ام رو ببینه یه 2- 3 بار هم از کلمه شوهرم استفاده میکنم:))خیلی مسخره است ولی انگاری اینجا وجود یه حلقه خیلی چیزهارو تعیین میکنه!
*راستی دعا کنید برای خونه قرمزه من دوستش دارم:)
*اینم اولین تجربه پانورامایی
June 17, 2006
دیشب رفته بودم یه باغی توی جاجرود .وقتی هوا تاریک شد یه جغد شروع کرد به آواز خوندن!!!البته آواز که چه عرض کنم انگار که دزد گیر ماشینت اتصالی کنه!!!هر 3 ثانیه بوق میزد.صداش هنوز تو گوشمه،هو،1.2.3 هو،1.2.3.هو ...:)
شیشه شور :)) اسمش بامزه است:)
June 16, 2006
این روزها اینقدر وقت کم میارم که خودم هم تعجب میکنم.و اینقدر کار انجام میدم که باورش سخته:) تازه با همه این احوال کلی کاغذ کوچولو وصل کردم به در و دیوار اتاقم که باید این کارو بکنم یا اونکارو.
دیگه اینکه نامزدی هم کلی برای خودش سخته ها!من فکر میکردم کلی وقتت آزاد میشه و فقط خوش میگذرونی ولی اصلا از این خبرها نیست!باید دنبال خونه بگردیم،خرید جهیزیه!!!!(چقذر از این اسم بدم میاد!)انجام بدیم.حواسمون به همه چی باشه.!!!خلاصه که سخته برای خودش:)
از اینها گذشته وسط کلی گرفتاری من گیر دادم به یه استخری که جدید کشف کردم و هر روز 1 سانس یا 2 سانس اونجا هستم و کلی شکلاتی شدم:)
این مسابقات جام جهانی هم که دیگه هیچی!روز مسابقه ایران که من کلی روی صورت خودم و احسان پرچم کشیدم و آخرش حالمون گرفته شد.ولی بازی ایتالیا بهم چسبید!:)برزیل هم که به احسان چسبید!تازگی فهمیدم تیم آلمان رو هم دوست دارم آخه کلینز منش خیلی خوبه:)
چون خیلی وقتم آزاده دنبال یه کلاس آلمانیه خوب میگردم البته به جز گوته جون اون بهم خیلی دور میشه.خودم به ایران-اتریش فکر کردم کسی میدونه کلاسهاش چه جوریه یا ثبت نامش کی هستش؟یا کلاس خوب دیگه ای میشناسین؟
در ادمه شما هم یک jacksonpollock باشید:))
June 10, 2006

قدیمها یه فال بود که الان درست یادمم نیست چی بود،3تا حیوون انتخاب میکردی و بعدش یه سئوال بود که دریا رو بیشتر دوست داری یا جنگل رو؟

این سفر که رفتم شمال همش جنگل رو انتخاب کردم،ساکتیش؛آرامشش؛مرموز بودش همه اش رو دوست داشتم:)
تاحالا خیلی از کنار جنگل سیسنگان رد شده بودم ولی هیچ وقت توش نرفته بودم.شانسی یه تیکه اش بود که هیچ کسی اونجا نبود(من عاشق جاهای خلوت هستم،البته توی پیک نیک) و رنگهای سبز خوشگلش...1000 تا رنگ سبز ،پر از تنوع:)
چند تا از عکسهای جنگل رو گذاشتم اینجا.
June 9, 2006

من غروب ها رو توی شمال خیلی دوست دارم آسمون هزار تا رنگ خوشگل میشه،رنگهای عجیب غریبی که خیلی کم میشه تو آسمون پیداشون کرد:)ورنگ که خورشید هم که دیگه بی نظیر میشه...بقیه عکسها هم اینجاست.
این روزا همه جای دنیا صحبت جام جهانیه!بابای منم که عشق فوتبال داره کلی هیجان زده اس.یه چیزش رو دوست دارم که طرفدار هیچ تیم خاصی نیست فقط از بازیها لذت میبره.منم که دیگه نوچه اش هستم و دور و برش میپلکم،حالا احسان هم به خانواده اضافه شده و قراره بازیهارو باهم ببینیم.همه چی تا اینجا عالیه جز اینکه من یه ذره لجم گرفته که 2 تا خواهر گلم که اصلا نمیدونن فوتبال رو با چه" ت "ای مینویسن الان توی آلمان هستن،توی 2تا شهری که بازیها توشه هانوفر و دورتموند!اونوقت ما 3 تا باید اینجا باشیم!!!به جز ایران که خب واجبه که طرفدارش باشم من تیم ایتالیا رو خیلی دوست دارم به این دلیل مسخره که کلی خوشگلنD:برای اینکه وصولا این تیم عزیز برنده نمیشه برزیل هم دوست دارم که زیاد توی روحیه ام تاثیر نذاره:)
امیدوارم این یه ماه به همه عشق فوتبال ها خوش بگذره:)
June 6, 2006
دیشب توی یه ترافیک شدید وحشتناک برگشتم تهران!به نظرم کل تهران رفته بودن شمال!از ساعت 6 عصر تا 4 صبح تو راه بودم ؛کلی خسته شدم،تا حدی که از ماشین تا خونه به زور خودمو کشیدم بالا:)
شمال همه چی عالی بود کلی عکس خوب گرفتم که حالا فردا می ذارم اینجا.چشمهام خیلی میسوزه چند روزه هنوز کشف نکردم به چی حساسیت دارم!!!
June 3, 2006
2-3 روز میرم شمال ،برای اولین بار میخوام وسایل رنگمو نبرم!ببینم چی میشه!نهایت یه یادداشت کوچولو برای اتود!حالا تو دیگه سفر رو ایمجین:))
*راستی به نظر من در طراحی یا نقاشی مهم بیانه!نه اینکه تناسبش درست باشه یا رنگو لعابش خوب باشه.هر چند شناخت درست شرط لازم و واجب هستش!(بحث میکنم با هر که بخواد:)
June 2, 2006
وقتی هوا آفتابی و خوب میشه بیشتر دوست دارم کتاب بخونم نمیدونم چرا.تازگی فهمیدم من با وجود اینکه زمستون رو خیلی دوست دارم ولی تابستونها فعال تر هستم:)

کتاب دختری با گوشواره مروارید رو خوندم.نویسنده اش تریسی شوالیه است و ترجمه اش رو هم طاهره صدیقیان انجام داده.داستانشو یه جورایی دوست داشتم .فیلمش
رو هم قبلا دیده بودم.به به نظرم موسیق،فضاهاش و انتخاب هنرپیشه اش عالی بود.من بر عکس همه که همیشه از کتاب بیشتر خوششون میاد من فیلمهارو بیشتر دوست دارم .

کتاب هفت داستان رو هم تازه شروع کردم به خوندن داستان اولش رو خوندم خوشم اومده .حالا باید بقیه داستان ها رو هم بخونم تا بتونم کلا نظر بدم .اتفاق داستان اول توی اتریشه،دوست داشتم که فضاهاشو میشناختم،نمیدونم برای کسی که اونجارو ندیده هم فضای داستان جذاب هست یا نه!در هر حال باید تا آخر کتاب صبر کرد ببینم از آقای رضا قیصریه(نویسنده)خوشم میاد یا نه!
*و عکس!
* در ادامه:داستان دوم خیلی بد بود!