May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005


February 2008
January 2008
December 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005

October 28, 2006

تعطیلی چرت!

متاسفانه هیچ اسم دیگهای نتونستم برای این تعطیلی 4 روزه که واقعا گند زد به تمام برنامه های ما پیدا کنم!هر چند که ما خودمون رو مشغول کردیم و کلی خرید و کارهای دیگه انجام دادیم ولی واقعا به نظرم لوس و به مزه اومد!الانم این مطلب رو توی هادیتونز خوندم که حسابی حالم بد شد!!!4شنبه سوری که یه جورایی ما دیگه نداریم ولی عید یه چیز دیگه است!کلی حرف داره ،عشق داره،سنت داره .یعنی چی عید فطر به جای عید نوروز؟؟؟

October 27, 2006

خواب

من از اون دسته از آدمها هستم که خواب زیاد میبینم.تقریبا هر شب!رنگی،سیاه سفید دنباله دار...خلاصه همه مدلی.یکی از خواب های معمول اینه که یه نفر دنبالمه و من دارم فرار میکنم یا راه نمیتونم برم،یا جیغ نمیتونم بزنم خلاصه از اون خوابهای حرصیه!ولی دیشب کلی لذت برم چون هم تونستم فرار کنم بیام تو ماشین بشینم !هم دررو تونستم قفل کنم!وهم استارت زدم فرار کردم!!!خیلی چسبید:)

October 24, 2006

گنجشک ها

امروز از صدای گنجشکها بیدار شدم!نمیدونم چی شده بود که یک سره از صبح تا ظهر جیک جیک کردند:)(گنجشک هم جیک جیک میگن؟)روی درختهای حیاط رو که نگاه کردم 100 تا بیشتر بودند!منم هیجان زده شدم رفتم براشون کلی برنج ریختم تا بخورند و حالشو ببرن:)

توضیح

جواب کامنتهای پست قبل رو اینجا میدم!من غر نزدم که این جینگولک
بازی های عروسی رو دوست ندارم!برعکس خیلی هم لذت میبرم مخصوصا زمانهایی که با احسان 2 تایی میریم دنبال کارامون!فقط میخواستم بگم که نقاشی کمتر میکنم و دلم تنگیده براش،همین:)
کلاسهای مختلف هم خوب کسی مجبورم نکرده ،دوست داشتم برم فقط یکم برنامه ریزی هام قاطی شده دیگه:)سخت نگیرید دوستان من مثل همیشه دارم بد مدل از زندگانی لذت میبرم:)مرسی از همه که به فکر من هستین:*

October 23, 2006

اولویت

احساس میکنم الویت های زندگیم گم شده!یعنی جا به جا شده!یه جورایی نا جاسته چون من نمیخواستم جا به جا بشه خودش قاطی کرده!:)
خلاصه که باید یک سامانی یهشون بدم!فعلا مهمترین قضیه جابه جا شده برام نقاشیمه که باید برگردونم به جایگاه اولش که همیشه همیشه اولویت اول بوده برام!حالا رفته کجا؟؟؟عصبانیم خیلی !یه روز باید بری تخت بگیری،یه روز میز نهارخوری،یه روز جای عروسی،یه روز باید بیشتر ورزش کنی که یه وقت لباست تنگ نشه!یه روز امتحان آلمانی دارم یه روز امتحان تافل!
برام مهم نیست که این قضایا موقتی هستش و تا چند ماه دیگه همه چی دوباره به روال خودش برمیگرده،دوست دارم الان که اینجوری شلوغ وپلوغ همه جا من اون روالی که دوست دارم رو پیدا کنم!!!

October 21, 2006

قرمز با مزه توت فرنگی!

وقتی هایی که خیلی رنگ پرید میشم و حالم خوب نیست یه ماتیک قرمز میزنم و یه شال مشکی سرم میکنم !اونوقت همه گول میخورن و میگن چی خوشگل شدی:)

October 19, 2006

26.7.85

هیچی مثل یه بغل گرم نمیتونه حالت رو بعد از یه روز بد خوب بکنه:*

bad day

Bad Day
Where is the moment we needed the most
You kick up the leaves and the magic is lost
They tell me your blue skies fade to gray
They tell me your passion's gone away
And I don't need no carryin' on

You stand in the line just to hit a new low
You're faking a smile with the coffee you go
You tell me your life's been way off line
You're falling to pieces every time
And I don't need no carryin' on

Because you had a bad day
You're taking one down
You sing a sad song just to turn it around
You say you don't know
You tell me don't lie
You work at a smile and you go for a ride
You had a bad day
The camera don't lie
You're coming back down and you really don't mind
You had a bad day
You had a bad day

Will you need a blue sky holiday?
The point is they laugh at what you say
And I don't need no carryin' on

You had a bad day
You're taking one down
You sing a sad song just to turn it around
You say you don't know
You tell me don't lie
You work at a smile and you go for a ride
You had a bad day
The camera don't lie
You're coming back down and you really don't mind
You had a bad day
Sometimes the system goes on the blink
And the whole thing turns out wrong
You might not make it back and you know
That you could be well oh that strong
And I'm not wrong
So where is the passion when you need it the most
Oh you and I
You kick up the leaves and the magic is lost

Cause you had a bad day
You're taking one down
You sing a sad song just to turn it around
You say you don't know
You tell me don't lie
You work at a smile and you go for a ride
You had a bad day
You've seen what you like
And how does it feel for one more time
You had a bad day
You had a bad day
Daniel Powter
آهنگش رو دوست داشتم ولی بلد نبودم بذارم اینجا:)

October 18, 2006

چگونه سنجابها مسیر زندگی من رو عوض کردند!

image2.jpg

نمیدونم از ماجرا از کی شروع شد ،اصلا یادم نمیاد،از اون فیلمی که وقتی 4-5سالگی دیدم که سر سنجابهارو میبرن یا زودترش بود.یادم نیست در هر حال از وقتی یادم میاد از این موجود می ترسم خیلی هم زیاد میترسم.
8ساله بودم که میرفتم کلاس پیانو خیلی هم دوست داشتم کلی لذت داشت ولی معلمم توی خونه سنجاب نگه میداشت 9-10 یا بیشتر نمیدونم چجوری از بینشون رد میشدم تا میرسیدم به پیانو...مدتها گذشت و من هر روز با اکراه بیشتر رفتم تا یک روز که یدونشون اومد توی اتاق و من کلی جیغ و ویغ کردم و این بود پایان کلاس پیانو من...چرا دیگه بعدش نرفتم جای دیگه رو نمیدونم شاید عقلم نرسید یا....نمیدونم!فقط اینو میدونم که به خاطر این موجود من دیگه پیانو نزدم!!!
2سال پیش بود که میخواستم آلمانی بخونم رفتم گوته اسم نوشتم یه مدتی هم رفتم بعدش یه سنجاب امد اونجا و زائید و یهویی شدن 7-8 تا خب منم که دیگه اعصاب نداشتم اونجارو هم نرفتم ولی خب این دفعه عقلم رسید و رفتم یه موسسه دیگه ثبت نام کردم...ولی خب این وسط ها کلی وقت از دست دادم!
حالا خب اینها هیچ کدوم هدف اصلی زندگیم نبوده که بخوام کلی غصه بخورم براش تا امروز که رفتم کلاس نقاشی و از در که وارد شدم دیدم دوستام دارن یه جوری نگاهم میکنن یه حسی بهم گفت یه اتفاقی افتاده !قبلا معلمم گفته بود که میخواد یه پرشین سنجاب بیاره!!!ولی خب من فکر نمیکردم خیلی راست بگه!ولی خب راست بود...
خلاصه فقط تونستم در باز کنم و بیام بیرون و...همین!
میدونم حرکتم مسخره است میدونم شاید خیلی ها بخندن بهم ولی این تنها کاری بود که اون لحظه تونستم انجام بدم.
حالا من موندم و این ترس مسخره،کلاس و معلمی که بسیار زیاد دوستشون دارم و نمیخوام و نمیتونم جای دیگه ای برم و اینکه چه باید بکنم!؟
من برای این مشکل پیش روان شناس رفتم،هیبنوتراپی کردم،مدیتیشن کردم و...راهی نیست:(

*سنجاب=گربه

October 17, 2006

بازم پاییز

barge1.gif

این 2-3 روزه که بارون میاد رو خیلی دوست دارم!هوا بعدش خیلی خوب و 2 نفره میشه :)ولی این تیکه آفتاب بعدش خوب نیست اگه میخواد ابری باشه تا شب ابری باشه!این وسط یهویی آفتاب میشه کلی لوسه به نظرم!

gol-ghermezy.gif

اینو دیروز کشیدم!هنوز تموم نشده یکم کار داره به نظرم ،خواستم یکم دکوراتیو باشه!شاید مثلا چند تا تو این مایه کنار هم برای خونه مون خوشگل بشه!نمیدونم!

*این Artikel ها چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یهویی تو آلمانی پیدا شدن!چقدر سخته!:(

October 15, 2006

:)خرید با آقایون

1)زمانی که دقیق میدونی چی میخواهی ،میری راحت انتخاب میکنی و میخری و آقا هم خیلی شیک پولش رو میده و خیلی شیکتر از مغازه میای بیرون:)
2)موقعی که نمیدونی چی میخوای و نیاز به هم فکری داری!اینجاست که بد بختی آغاز میشه:)
دیروز با بابام و احسان رفتیم مبل و صندلی ببینیم ،100 مدل دیدم که هر 100 مدل رو گفتن خوبه هر چی خودت دوست داری!!!قربونتون برم من آخه یه کمک فکری چیزی:)؟خلاصه که جای مامان گرفتارم خیلی خالی بود درسته که زیاد سلیقه مون به هم نمیخوره ولی اقلا 2 تا نظر موافق یا مخالف میده:)

October 14, 2006

کوچولوهای بزرگ

وقتی بچه جدیدی به دنیا میاد خیلی علاقه ندارم که برم ببینمش .به نظرم خیلی کوچولو میان و خب میترسم وقتی اینقدر کوچولو هستن بقلشون کنم ولی وقتی 6-7 ماهه میشن خیلی دوستشون دارم و اگه امکانش باشه دوست دارم زود به زود ببینمش تا 2 سالگی!بعدش دوباره جذابییتشون رو برام از دست میدن.و خب بعدش سختم میشه هم برای خودم هم اون بچه ای که اینقدر دوستش داشتم،همه اینها رو گفتم که بگم موچان هم داره کم کم 2 سالش میشه و من واقعا نمیدونم باید چی کار کنم اون موقع...البته هنوزم خیلی دوستش دارم ولی خب مثل قبل نیست .یعنی وقتی بچه خریتش رو از دست بده دیگه دوست ندارم:)

October 10, 2006

واقعیت تلخ

دیروز با مامانم یه جایی قرار داشتم وقتی که رسیدم پیداش نکردم یه خانمی اونجا بود گفت دنبال یه خانم مسن میگردی؟منم گفتم نه!!!گفت آخه یه خانم با مانتو طوسی اینجا بود گفتم شاید مادر شما باشه.گفتم خودشه!
نمیدونم به نظرم مسن نمیاد،مامان کپلی من همیشه فکر میکنم نهایت 40 سالشه:)ولی خطوط چهره اش یه چیزای دیگه میگه انگار :(
من که دوستش میدارم و به نظر من شدید جوونه حالا میخواد 40 سالش باشه یا 60 سال:)

October 09, 2006

گم شدم:)

دلم تنگ شده بود برای اینجا...:)شبها کلی زود میخوابم عوضش صبح دیگه خسته نیستم.دیشب ساعت 12 خوابیدم 5 یه بار بیدار شدم کلی ذوق کردم که بازم وقت دارم که بخوابم،بعدشم که بیدار شدم خیلی پر انرژی بودم.
کلاس آلمانی خیلی وقتمو پر کرده ،اصلا فکر نمیکردم اینقدر وقت گیر باشه و مجبور باشم براش اینقدر وقت بذارم...شاید باید میذاشتم بعد عروسی...؟نمیدونم.
این خرید جهیزیه هم که تمومی نداره!!!چقدر یه خونه وسیله میخواد!
زمین تنیس تعطیله در ایام ماه رمضان و نمیدونم چی جایگزینش کنم؟برم بدن سازی؟یا یوگا؟دارم فکر میکنم مثلا 2 هفته است:)) تنبلم دیگه:)
یه اتود خوشگل زدم اگه بشه 3شنبه کارش میکنم.5شنبه جلسه گروه نقاشی دارم امیدوارم درک کنن که الان مغز من چت کرده و نمیتونم زیاد کار کنم.
خیلی وقته دلم میخواد با احسان بشینیم یه فیلم ببینیم نمیدونم چرا اینقدر روز زود تموم میشه!توی این مدت فقط تونستم کارتون Barnyardرو ببینم که صداهاشونو خیلی دوست داشتم مخصوصاصدای اون جوجه کوچولو رو:)

ساعت1 شد باز که!!!

October 01, 2006

9.7.85

چه روزهای شلوغ و پلوغی دارم!پر از هیجان،استرس؟نمیدونم استرس نیست چون میدونم همه چی خوب پیش میره فقط هیجان:)لباس عروس سفارش دادم همونی که همیشه دوست داشتم ساده ساده از پارچه حریرسفید:)
کلاس آلمانی داره خوب پیش میره خوشحالم که خنگ نمیزنم و حداقل میفهمم معلم عزیز چی میگه!
و اما نقاشی!اتود ها به نتیجه نمیرسه...یکم آرامش لازم دارم...آتلیه آبان مهلت اجاره اش تموم میشه نمیدونم نگه دارمش؟یا پسش بدم؟اتاقم تو خونه مامان اینا رو بکنم آتلیه؟یا اتاق اضافه خونه جدید رو؟پس این 2 سال مستقلی چی؟سختم نشه؟؟؟نمیدونم چرا حالا که همه چی خوبه اینو به نتیجه نمیرسم؟...
بی ربط:بعضی از فیلم ها هستن که برای من غیر قابل مقاوت هستند:)یعنی هر وقت ،از هر قسمتش ببینم باید تا آخر باز ببینمشون.از جمله برباد رفته!ماتریکس1!baby's day out و!speed....و البته تعداد متنابهی کارتون:)امروز به مدت 3 ساعت مشغول بربادرفته بودم:)