October 24, 2006
گنجشک ها
امروز از صدای گنجشکها بیدار شدم!نمیدونم چی شده بود که یک سره از صبح تا ظهر جیک جیک کردند:)(گنجشک هم جیک جیک میگن؟)روی درختهای حیاط رو که نگاه کردم 100 تا بیشتر بودند!منم هیجان زده شدم رفتم براشون کلی برنج ریختم تا بخورند و حالشو ببرن:)


Comments (3)
نقاشی هات خیلی قشنگ هستند.دیگه سری به وبلاگت نمی زنی؟؟؟
October 26, 2006 01:09
حتما بازم آ÷ کن یک جورایی خیلی ازحال وهوای وبلاگ ونقاشی هات خوشم اومد..
October 26, 2006 01:13
خانومی از امیدواریت واسه عروسیمون ممنونم،چون همه چی به خیر وخوشی تموم شد...
ولی از من میشنوی،حتماً واسه بعد عروسیت یه برنامه ریزی درست حسابی بکن وگرنه مثه من همه کارات قاطی پاطی میشه؛بدتر از حالات!! چون باید علاوه بر درس و دانشگاه و کار و کلاسای مختلف(منم بدتر از تو کلی کلاس میرم،آخه خودت بشمر:کلاس نقاشی و گیتار و بدنسازی و زبان و رقص) به فکر نهار و شام و کارای خونه و مهمتر ازهمه چایی آقا باشی...
همه یه طرف؛این مهمونیای بعد عروسیم(پاگشا) یه طرف دیگه ؛مثلاً ما خودمون امشب خونه دایی آقامون دعوتیم...الآنم دارم از سایت دانشگاه واست کامنت میزارم،فقط خواستم بگم تا یه دفه فک نکنی بعد عروسی همه چی تموم میشه ها...تازه همه چی شروع میشه و به قول معروف تازه اول راهی...
تو زمستون،وسط اون برفای تپل و مپلی که از آسمون میباره؛تازه به حرفای من میرسی!!!!
October 28, 2006 12:30