December 16, 2006
امروز همش خونه بودم!هیچ کار مفیدی هم انجام ندادم،اینجور مواقع بعدش عذاب وجدان میگیرم ولی اینقدر این مدت خسته شدم که هنوز دچار عذاب وجدان نشدم:)
کارهای خونه خودمون تقریبا دیگه تموم شده فقط چند تا سفارش مونده که قراره تا 3شنبه حاضر بشه:)خونمون خیلی خوشگل شده و من خیلی دوستش دارم و برای زندگی کردن توش لحظه شماری میکنم!الان شمارش معکوس رو شروع کردم:)
میگن هر خونه ای یه انرژی داره!خونه امید!خونه آرامش!خونه شاد!من هنوز انژی خونمونو کشف نکردم چیه!شاید باید یه مدت توش زندگی کنم تا بفهمم چه مدلیه:)
چند روزه با احسان تصمیم گرفتیم که خونه ها رو از هم تفکیک کنیم که قاطی نکنیم.خونه جدید شده خونمون و این یکی خونه مامانم این شده!
وسایلم رو دارم کم کم میبرم حس های عجیب غریب دارم .فقط عجیب:( :)!پیاده از خونه مامان اینا تا خونمون 2 دقیقه راهه!آره دیگه خونمون سر کوچه است:)بابا همش دوست داره یه چیزایی رو اینجا نگه دارم برعکس خانم بنت(مامانم )دوست داره همه چیو ببرم:)
کلاس هامو همه رو تعطیل کردم!مغزم چت کرده!فقط کلاس آلمانی رو اجباری دارم میرم کاشکی میشد اونم یه پاز بدم حیف که ترمش اینقدر طولانیه!
*راستی این korner -kissen ما توی مکروفر سوخت!نمیدونم کی چشمش کرد ولی من به این آدم مشکوکم:)
December 12, 2006
من شبتم،سگ کپلم ، تا کی بدوم دنبال دمم
پس کی میرسم به این دمم؟:)
December 8, 2006
از آلمان یه کیسه مخصوص آوردم که توش گندمه!یعنی سرو تهش دوخته است و توش دیده نمیشه برای همینم نمیدونم گندم معمولیه یا یه گندم خاص!هسته آلبالوشم من دیدم اونجا!این کیسه ها رو 2-3 دقیقه میذاری توی میکروفر داغ میشه.اصلش برای اینه که درد و تسکین بده!ولی من ازش به عنوان یه وسیله گرمایی استفاده میکنم!خیلی لذت بخشه وقتی داری از سرما میلرزی بغلش کنی .یه بوی بامزه هم داره مثل بوی آجیل.
حلا اگر دلمون بیاد قراره با بابام جراحیش کنیم ببینیم توش چیه!اگر گندم معمولی بود تولیدش می کنیم:))
December 7, 2006
من اصولا شاگرد درس خونی نیستم!به جز دوره دانشگاه که از بس دوست داشتم درسهامو و وخوب 90% کار عملی بود یادم نیماد توی دوره های دیگه خیلی کارنامه درخشانی داشته باشم.یعنی معمولی بودم همیشه نه خوب ،نه بد!
و البته این کلاس آلمانیه!فعلا تا اینجا خیلی خوب داره پیش میره!
واما دیروز!دیروز امتحان زبان داشتیم با احسان،نمیدونم چرا اصلا وقت نشد بخونم.(البته میدونم چون عروسی خیلی نزدیکه)!!!خلاصه 2تایی با روحیه رفتیم سر جلسه!
من همیشه وقتی میخوام امتحان بدم 5 دقیقه اول اینقدر هول میشم فکر میکنم هیچی بلد نیستم .برای همین همیشه 5 دقیقه وقت میذارم تا آرامش بگیرم.ورقه هارو که دادن من یه دور نیگاه کردم و چشمهامو بستم گفتم گلناز آرامش،آرامش...
خلاصه یک سری بالا پایین کردم ورقه رو!دیدم نه!!!!دریغ از یک کلمه!سرم بالا کردم احسانو ببینم دیدم که داره نیگاه میکنه میخنده بهم!یه نفس راحت کشیدم پرسیدم بلدی؟(تو دلم گفتم الان میگه بهم همه رو:) خندید گفت دریغ از یک کلمه!!!
دیگه رسما لبهام آویزون شده بود:(دیگه با هر بدبختی که بود یه چیزایی نوشتم. ولی هرچی فکر میکنم به یاد نمیارم اینجوری مزخرف تا حالا امتحان داده باشم:) میدونم یه ذره ننریه ناراحت بودن برای این قضیه ولی خب دوست داشتم خوب بشه!
December 3, 2006
امروز دقیقا یک ساله که دارم اینجا مینویسم:) هر چی فکر میکنم میبینم همش خاطره خوب دارم از اینجا.روزی که احسان برام این سایت رو درست کرد هدف این بود که نقاشیهامو بقیه ببینن .الان خوشحالم که بعد از یه سال این همه آدم گالریم رو دیدن!بعدش یهوی دلم خواست وبلاگ داشته باشم !!!و از روزی که نوشتم کلی دوست خوب پیدا کردم که همشونو دوست دارم ببینم!!!و امیدوارم که یه روزی بشه:)
کلی انرژی گرفتم برای نقاشی کردن و کلی حس خوب برای ادامه دادن:*