25.9.85
امروز همش خونه بودم!هیچ کار مفیدی هم انجام ندادم،اینجور مواقع بعدش عذاب وجدان میگیرم ولی اینقدر این مدت خسته شدم که هنوز دچار عذاب وجدان نشدم:)
کارهای خونه خودمون تقریبا دیگه تموم شده فقط چند تا سفارش مونده که قراره تا 3شنبه حاضر بشه:)خونمون خیلی خوشگل شده و من خیلی دوستش دارم و برای زندگی کردن توش لحظه شماری میکنم!الان شمارش معکوس رو شروع کردم:)
میگن هر خونه ای یه انرژی داره!خونه امید!خونه آرامش!خونه شاد!من هنوز انژی خونمونو کشف نکردم چیه!شاید باید یه مدت توش زندگی کنم تا بفهمم چه مدلیه:)
چند روزه با احسان تصمیم گرفتیم که خونه ها رو از هم تفکیک کنیم که قاطی نکنیم.خونه جدید شده خونمون و این یکی خونه مامانم این شده!
وسایلم رو دارم کم کم میبرم حس های عجیب غریب دارم .فقط عجیب:( :)!پیاده از خونه مامان اینا تا خونمون 2 دقیقه راهه!آره دیگه خونمون سر کوچه است:)بابا همش دوست داره یه چیزایی رو اینجا نگه دارم برعکس خانم بنت(مامانم )دوست داره همه چیو ببرم:)
کلاس هامو همه رو تعطیل کردم!مغزم چت کرده!فقط کلاس آلمانی رو اجباری دارم میرم کاشکی میشد اونم یه پاز بدم حیف که ترمش اینقدر طولانیه!
*راستی این korner -kissen ما توی مکروفر سوخت!نمیدونم کی چشمش کرد ولی من به این آدم مشکوکم:)
