August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005

December 07, 2006

بدترین امتحان عمرم!

من اصولا شاگرد درس خونی نیستم!به جز دوره دانشگاه که از بس دوست داشتم درسهامو و وخوب 90% کار عملی بود یادم نیماد توی دوره های دیگه خیلی کارنامه درخشانی داشته باشم.یعنی معمولی بودم همیشه نه خوب ،نه بد!
و البته این کلاس آلمانیه!فعلا تا اینجا خیلی خوب داره پیش میره!
واما دیروز!دیروز امتحان زبان داشتیم با احسان،نمیدونم چرا اصلا وقت نشد بخونم.(البته میدونم چون عروسی خیلی نزدیکه)!!!خلاصه 2تایی با روحیه رفتیم سر جلسه!
من همیشه وقتی میخوام امتحان بدم 5 دقیقه اول اینقدر هول میشم فکر میکنم هیچی بلد نیستم .برای همین همیشه 5 دقیقه وقت میذارم تا آرامش بگیرم.ورقه هارو که دادن من یه دور نیگاه کردم و چشمهامو بستم گفتم گلناز آرامش،آرامش...
خلاصه یک سری بالا پایین کردم ورقه رو!دیدم نه!!!!دریغ از یک کلمه!سرم بالا کردم احسانو ببینم دیدم که داره نیگاه میکنه میخنده بهم!یه نفس راحت کشیدم پرسیدم بلدی؟(تو دلم گفتم الان میگه بهم همه رو:) خندید گفت دریغ از یک کلمه!!!
دیگه رسما لبهام آویزون شده بود:(دیگه با هر بدبختی که بود یه چیزایی نوشتم. ولی هرچی فکر میکنم به یاد نمیارم اینجوری مزخرف تا حالا امتحان داده باشم:) میدونم یه ذره ننریه ناراحت بودن برای این قضیه ولی خب دوست داشتم خوب بشه!