بدترین امتحان عمرم!
من اصولا شاگرد درس خونی نیستم!به جز دوره دانشگاه که از بس دوست داشتم درسهامو و وخوب 90% کار عملی بود یادم نیماد توی دوره های دیگه خیلی کارنامه درخشانی داشته باشم.یعنی معمولی بودم همیشه نه خوب ،نه بد!
و البته این کلاس آلمانیه!فعلا تا اینجا خیلی خوب داره پیش میره!
واما دیروز!دیروز امتحان زبان داشتیم با احسان،نمیدونم چرا اصلا وقت نشد بخونم.(البته میدونم چون عروسی خیلی نزدیکه)!!!خلاصه 2تایی با روحیه رفتیم سر جلسه!
من همیشه وقتی میخوام امتحان بدم 5 دقیقه اول اینقدر هول میشم فکر میکنم هیچی بلد نیستم .برای همین همیشه 5 دقیقه وقت میذارم تا آرامش بگیرم.ورقه هارو که دادن من یه دور نیگاه کردم و چشمهامو بستم گفتم گلناز آرامش،آرامش...
خلاصه یک سری بالا پایین کردم ورقه رو!دیدم نه!!!!دریغ از یک کلمه!سرم بالا کردم احسانو ببینم دیدم که داره نیگاه میکنه میخنده بهم!یه نفس راحت کشیدم پرسیدم بلدی؟(تو دلم گفتم الان میگه بهم همه رو:) خندید گفت دریغ از یک کلمه!!!
دیگه رسما لبهام آویزون شده بود:(دیگه با هر بدبختی که بود یه چیزایی نوشتم. ولی هرچی فکر میکنم به یاد نمیارم اینجوری مزخرف تا حالا امتحان داده باشم:) میدونم یه ذره ننریه ناراحت بودن برای این قضیه ولی خب دوست داشتم خوب بشه!
