January 31, 2007
یه مشکل بزرگ من توی زندگی صبحها بیدار شدن از خوابه!یعنی باید حداقل ساعتم رو 15 تا 30 دقیقه زودتر کوک کنم و اون هر 5 دقیقه یک بار زنگ بزنه تا من بالاخره رضایت بدم و بیدار بشم:)
امروز یه ایمیل بامزه به دستم رسید نمیدونم همچین ساعتهایی واقعا وجود داره یا نه ولی اگر باشه من دوست دارم یکی از اینها داشته باشم:) این چند تا به نظرم از بقیه باحالتر بودن:

این یکی یک پازل چهار قطعه ای در بالایش دارد که همین که ساعت شروع به زنگ زدن کند به هوا پرت می شوند و در اتاق پراکنده ! حالا برای قطع زنگ لعنتی باید این چهار تا را پیدا کنید و دوباره سرجای خودشان قرارشان دهید.

موقع زنگ که بشود راه می افتد ! اول از پاتختی یا قفسه پایین می پرد و بعد می چرخد و فرار می کند. اگر هم بلند شوید و دستگیرش کنید آنقدر می لرزد که نتوانید دگمه خاموش را به راحتی پیدا کنید.

و اینهم گل سر سبد ساعت های لعنتی. موقع خوابیدن دگمه زنگ زدن برای فردا را فشار می دهید. ساعت بی سر و صدا راه می افتد، از پاتختی پایین می آید و آنقدر راه می رود تا در یک گوشه از اتاق مخفی شود. صبح که شد برای پیدا و خاموش کردن اش باید از تخت بیرون بیایید. هنر ساعت اینجا است که هر روز یک جای جدید و متفاوت با قبل برای مخفی شدن پیدا می کند.
January 29, 2007
چند تا از دوستهای عزیزم ایمیل زدن که عکسهای سفره عقدت رو بذار ببینیم!هنوز عکسهای عروسی حاضر نیست ولی خودم چند عکس داشتم اونهارو گذاشتم

این نقلهایی که دادم به عنوان یادبود.

این کله قنده!

این شمعهارو دور سفره چیدم!10 تا بودند بینشون هم سبد های کوچولو گل گذاشتم:)

بقیه چیزهارو هم همینجور ساده چیدم توی ظرفها:)
January 16, 2007
دیشب ساعت 11 شب!یک آقای تلفن کرد که خانم شما این خط رو میفروشین؟گفتم نه!گفت حالا شما مطمئنین نمیخواین بفروشینش!؟گفتم بله آقا!گفت حالا باز یکم فکر کنین من باز تماس میگیرم،اگر نظرتون عوض شد من به یه قیمت خیلی شیرین ازتون میخرمش!!!
حالا من دارم فکر میکنم که یعنی چقدر میتونه شیرین باشه؟؟؟:)
January 15, 2007
آخیش کامپیوتر عزیزم خیلی دوست دارم الان که ازت دورم اینو میفهمم:*دوریتو شدیدا احساس میکنم با وجود اینکه نصف رمت !!!سوخته ولی من بازم تورو به همه ترجیح میدم !
January 13, 2007
کامپیوترم مونده خونه مامانم اینا! هر روز باید صبر کنم تا احسان بیاد خونه با لپ تاپ! به خاطر همین وبلاگ نوشتنم نمیاد! تازه کیبوردش برچسب فارسی هم نداره که دیگه هیچی! خلاصه من توی نوت پد به پینگلیش مینویسم و اون به فارسی پاکنویس می کنه! :)
سه روزه سرما خوردم بد مدل. امروز که بیدار شدم ظرف فرینی رو گذاشتم توی مایکروویو، یا اینطوری حس کردم، بعدش زنگ زدم احسان که بهش صبح بخیر بگم که گفت مراقب مایکروویو باش یه کم جنیه! که یهو یادم افتاد ظرف رو گذاشتم توی توستر! (آخه این دوتا زیر هم هستن) خلاصه تا رسیدم بهش دیدم کمی تا اندکی درش مچاله شده!! :))
* دعا کنید زود خوب بشم که کلی کار دارم و هفته دیگه امتحان آلمانی!
January 11, 2007
2 هفته مثل برق و بادگذشت ، از عروسی تنها چیزی که یادم میاد برفه!!!:) وقتی از آتلیه اومدم بیرون دیگه هیچی از گلهای ماشین نمونده بود:)همش زیر برف بود:)
خونمون عالیییییییییییییییییییییییییییه!همه چیشو دوست دارم و زندگی خیلی توش کیف میده !هنوز برنگشتم به زندگی عادی ولی دارم تلاش میکنم که دیگه تا اول بهمن دوباره همه چی روتین بشه!احسان خیلی خوب با زندگی جدید کنار اومده ولی من هنوز نه!
یکم گیجم:)