May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005


January 2008
December 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005

February 27, 2007

روزهای برفی

این یکی دوروزه خیلی هوا هیجان انگیز شده برف بامزه ای میاد!توی دفتر یه پنجره بزرگ دارم که رو به خیابونه!الان فضای بیرون خیلی خوشگل شده!!و البته اینجا کلی سرده! البته خیلی که نه فقط درجه هوا صفره:)
یه تابلو جدید شروع کردم احسان میگه بعد از مدتها این از اوناست که من دوست دارم،مدل گلنازی:)
جشنواره انیمیشن هم خوبه کلی انیمیشن دیدم که بعضیهاش خیلی خوب بود بعضیاش هم افتضاح بود!چند تا کار ایرانی هم دیدم که خوشم اومد!نمیدونم چرا این کارهارو نمی خرند و توی تلویزیون پخش نمیکنن؟
فضای جشنواره هم جالبه !همه این جوجه ها دارن سیگار میکشن و یه حس خفگی عجیبی تمامه مدت احساس میشه:)
میشه یکی به من بگه این possessive artikel از کجا توی زبان آلمانی پیدا شد؟؟؟!!!


February 25, 2007

جشنواره کارتون!:)

هر سال دلم میخواست برم جشنواره انیمیشن یا دیر میفهمیدم یا کارت نداشتم یا ...بالاخره یه مشکلی پیش میومد که نمیشد برم!حالا از امروز جشنواره انیمیشن شروع شده و من عصربه لطف همسر عزیز که نمیدونم چرا باز وبلاگ نمینویسه!میخوام برم اینجا!
کلی هیجان زدم:)
راستی قراره یه مروری بر انیمیشن های لهستانی بکنند از جمله لولک و بولک واون سگه که اسمش یادم نیست!
دوست میدارم:*

February 24, 2007

ساعت نداریم:)

یه چیزی که هنوز نخریدیم وفعلا خیال نداریم بخریم توی خونمون ساعته!جمعه ها ساعت مچیمون رو هم باز میکنیم!نمیدونم یه حس بامزه ای داره وقتی ندونی ساعت چنده و نخای بدونی :)
ولی جالبه هرکی میاد خونمون عصبی میشه که نمیتونه دائم ساعت رو چک کته:) دیشب ساعت 8 مهمون داشتم از 6 ساعتم رو بستم که حواسم به همه چی باشه!
جدی اگه ساعت نبود زتدگی شیرین و خر تو خری داشتیم . نه؟

February 23, 2007

غلتک

زندگی روی غلطکه!
کار کار کار:)حال و زندگیییییییییییی شدید:)نقاشی نقاشی!!با یه کمی آلمانی.
ایته این روزای من:*

February 20, 2007

اسم

هر وقت یه کوچو توی فامیل میخواد به دنیا بیاد من هیجان زده میشم!حالا 5شنبه قراره یه دختر کوچولو اضافه بشه بهمون:)
سر اسمش هم کلی دعواست مامان و بابش به نتیجه نمیرسن:)به نظر من اسم خیلی مهمه یه جورایی توی شخصیت آدم تاثیر میزاره و خیلی خوبه که هر کسی اسم خودشو دوست داشته باشه . یه نکته دیگه اینکه تازه اسم باید یه جورایی با فامیلی هم جور باشه!
من همیشه این سئوال رو از بقیه میکنم که اگه خودت بخوای برای خودت اسم انتخاب کنی چی میزاری؟
چند در صد آدمها اسمشون رو دوست دارن؟

February 13, 2007

سفر

دلم سفر می خواد بد مدل!!!

February 10, 2007

enjoy painting

مدتهاست دارم سعی میکنم یه اتود خوب بزنم!نمیشه!به احسان میگم از وقتی عروسی کردیم خلاقیتم کور شده:) میدونم باید یکم به خودم زمان بدم تا همه چی باهم جور بشه و برگردم توی فضای کار.
البته یه چند تا کار مونو پرینت دارم کار میکنم حالا اگه به نتیجه رسید میزارمشون اینجا.
وقتی دارم کار میکنم همش فکر میکنم چقدر خوبه که این حس رو دارم که یعنی میشه اونی که تو فکرمه یا نه؟یه جورایی لذت نقاشی برام اینجاست!جنگیدن با بوم و کاغذ ،پاک کردن و دوباره کار کردن...و دوباره و دوباره ،پر از حس زندگیه برام :)

February 07, 2007

خوشوم میاد!!!*

خوشوم میاد وقتی موهامو میریزم توی صورتم!
خوشوم میاد وقتی رژلب صورتی کم رنگ رو میزنم.
خوشوم میاد وقتی سر چهارراه 4 تا ماشین میزنن روی ترمز که من از خیابون رد بشم:)
خوشوم میاد وقتی حلقه ام رو از دور به پسر کوچولو جینگولها نشون بدم!
خوشوم میاد وقتی آدرس میپرسم 100 نفر میدون که آدرس بهم بدن!
خوشوم میاد ...:)

* خوشوم میاد رو موچان میگه!همون خوشم میاد نمیدونم به چه لهجه ای میگه:)

February 06, 2007

نزدیک دیزین

امروز با خواهر جونم تلفنی حرف میزدم غر میزد که چرا وبلاگ نمینوسی؟ راستش سرما خوردم باز نوشتنم نمیاد:( نمیدونم چرا اینقدر مریض میشم!
فعلا این چندتا عکس رو داشته باشید تا بعد:)

diz1.jpg

2هفته پیش با خانواده رفتیم طرفهای دیزین !همه جا پر از برف بود و سفید پوش

diz2.jpg

یک لبوی شدید خوشمزه هم اونجا خوردیم جای همگی خالی!واقعا لبو فروشه عجب جایی رو انخاب کرده بود به نظر من درآمدش عالی بود:)

diz3.jpg

چند نفری هم داشتن اونجا صخره نوردی میکردن!!!دوست ندارم صخره نوردی ولی دیدنشون از نزدیک خالی از لطف نبود.

diz4.jpg

من قندیل هاشو خیلی دوست داشتم ،دلم میخواست بکنمشون!آخه من عاشق یخم ولی خب ترسیدم جونور روشون جیش کرده باشه D :

February 03, 2007

نوستالولژی جشنواره:)

این روزا کم و بیش حرف از جشنواره فیلم فجره! کلی خاطره برام زنده شده .یادمه سال اول دانشگاه من کلی هیجان زده بودم که به دانشجوهای هنر کارت جشنواره میدن!!!و خب تنهایی هم که حال نمیداد برم برای همین مجبور به ساختن 2 کارت ناقابل شدم و خواهرهای گلم رو تبدیل کردم به دانشجوی تاتر و موسیقی:)
نمیدونم الان سیستم چجوریه ولی اون موقع باید از 4-5 صبح میرفتی توی صف تا بتونی یه ساعت خوب بگیری.خلاصه تا چند سال ما اینکار رو میکردیم و کلی لذت بخش بود ماجرا!
یهویی یادش افتام حس خوبی بود:)