May 11, 2009
فنچی*
چند روزه که ساینا برگشته دیار فرنگ سر خونه و زندگیش…جاش اینجا شدید خالیه :( چون این اواخر دیگه حسابی باهامون رفیق شده بود و کلی حال میکردیم باهم:)
مامانم تخت و اسبابهاش رو جمع کرده که خیلی غصه نخوریم ولی یه نشونه هایی ازش مونده که یهویی دلت ضعف میره!مثل گوشه های دستمال کاغذی که عین موش خورده!یا ماهی کوچولوش که زیر بالشم جا مونده بود….
*اسمشو گذاشتم فنچی !عین این پرنده فنچ های کوچولو میمونه:*

