امروز یکشنبه که نمیدونم چندومه!!!

اینجا جای خطرناکی شده…تقریبا تمام کسانی که من میشناسمشون اینجا رو میخونن و هی بروم میارن…فلان چیز که نوشتی بودی چی بود؟یا خوب بود یا از این قبیل حرفها!

برای همین کم مینویسم….(توضیح برای دوستانی که میپرسیدند چرا نمینویسی) :)

از بعد نمایشگاه هنوز نتونستم متمرکز بشم و کار کنم!البته دارم برای خودم اتاق کار درست میکنم ،یکمی هم منتظرم اون درست بشه!

دیروز تو خواب دلم برای نقاشی تنگ شد ولی هنوز وقتش نیست……هنوز من آمادگی بوم رو ندارم ولی یه حس درونی بهم میگه به زودی میاد وقتش…یعنی امیدوارم!

تازگی زیاد با حسهام زندگی میکنم…زندگی کوتاهه و وقت کم!خیلی کم!

این روزا مشغول باغبونی ام باز ریحون کاشتم،خیلی حس خوبیه وقتی جوانه میزنه و بزرگ میشه:*جمعه هم رفتم باغ گل و این ارکیده خوشگل رو خریدم و خیلی دوستش دارم.البته اونجا میگفتن نگهداریش سخته ولی من تلاش خودمو میکنم

orkid2

یه ذره اطواریه انگار !باید برای خانم بخار سرد هم بخرم!چون دوست دارن که هوای اطرافشون مرطوب باشه!!!!orkid1

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکمی هم در گیر آلمانیم ،معلم جون داره اول آبان میره سربازی و باید از فرصت استفاده کرد:)خلاصه یه ذره از شتاب زندگی رو کم کردم و سعی میکنم بیشتر آروم باشم….

همکار ،دوست ،رفیق 15سالم از اینجا رفت…خب آخرین دوست صمیمیم هم رفت و خیال منو راحت کرد که کاملا حس تنهایی کنم!!!!ولی برام به مجموعه عالی cd گذاشته که توش پر از soundtrack فیلم هستش و من کلی دارم باهاشون حال میکنم:)مرسی لی لو!!!:*