July 12, 2010
آلمان /تابستان 2010
این روزا هوا کلی گرمه ولی من دارم با این خواهرزاده های کوچولوم حسابی حال میکنم .البته که این وسط سرما هم خوردم ولی سعی میکنم به روی خودم نیارم.این کیبورده آلمانیه ومن نمیتونم درست و راحت باهاش بنویسم. .حال و هوای جام جهانی هنوز توی شهر هست حالا سر فرصت عکسهاش رو میذارم
.خلاصه و مفید فکر کنم طول میکشه تا دوباره بیوفتم رو دور


Comments (3)
گلی؟ نکنه تو هم از اینجا کَندی و رفتی؟
گلناز:نه عزیزم فقط برای دیدن خوانواده رفته بودم:)
July 12, 2010 22:11
salam
kheili etefaghi webloget ro didam . dashtam donbale matlabi rajebe bon sai migashtam ke...
matalebet baram jaleb bud
manam ye collectione kuchik az bonsai daram
gofti anar etefaghan ye jangale anar daram...
albate matlabet male 2 sale pish bud nemidunam hanuzam dust dari ya na..........
گلناز:وای آره خیلی دوست دارم!
July 13, 2010 00:46
سلام
من امشب کلی نوستالژیک شدم! 4 سال پیش بطور اتفاقی یا غیر اتفاقی اصلا یادم نیست. وبلاگ شمارو پیدا کردم. آها یادم اومد داشتم در مورد تنیس سرچ میکردم و اون پست شما اومد که ساعتتون رو گم کرده بودید و تگرگ اومده بود تو زمین تنیس و غیره. اون عکسی که شما گذاشته بودید از زمین تنیس که توش پر از توپه هنوز تو کامپیوترم هست و اون عکس و پست پر احساستون باعث شد من تصمیمم رو بگیرم و تنیس برم! 4 سال گذشته و من امشب یاد 4 سال قبل افتادم خیلی دلم خواست وبلاگتون رو پیدا کنم اما فقط چند کلمه از پستتون یادم بود که به کمک گوگل پیدا کردم! خیلی خوشحال شدم کلی خاطره شد! چه زود گذشت 4 سال... چه زود. برای من سالهای سخت و تلخی بود ولی خاطرات خیلی قوی و ماندگاری بر روح و جسمم تا ابد گذاشت. نمیدونم الان که 24 سالمه با یاد 4 سال پیش اینهمه درد میگیره قلبم شما فکر میکنی من 50 سالم بشه چطور ممکنه وقتی یاد 30 سال قبل می افتم بتونم تحملش کنم! :(
خدا صبر بده.. شاید مردن باعث بشه همه خاطرات از ذهنمون پاک شه... گاهی به قدری مرور خاطرات برای آدم سخت میشه و هیچ جور نمیشه از دستشون راحت شد که آرزوی مردن هم میشه راه دررو
موفق باشید
گلناز:امیدوارم از این به بعد خاطرات خوبتری داشته باشید:)
August 21, 2010 04:18